این روزا همش می خوای از صبح تا شب باهات بازی کنم ووقتی میبینی دارم یه کاری انجام میدم وبه تو توجه نمیکنم الکی سرفه میکنی و من نمیدونم توی شیطون این کارار از کی یاد میگیری ।تازه گیاهم بعضی وقتها بلند بلند جیغ میزنی ।حالا جالبه که به ندرت بلند بلند میخندی فقط وقتی منو بابایی عطسه یا سرفه میکنیم حسابی ریسه میری و آی میخندی که نگو و نپرس و خدا کنه یه روز بتونی انقدر خوب فارسی رو یاد بگیری که بتونی اینا رو بخونی
دیگه اینکه یکمی میتونی خودت اینطرف اونطرف بکشی والان حسابی تو غلط خوردن مهارت پیدا کردی ।کیریستینا پیشنهاد کرده که مادر بزرگت بشه।و من از این پیشنهادش استقبال کردم چون طفلکی نه بچه داره و نه نوه وخیلی آدم تنهایی
نمیدونم چرا اینا اکثر پیراشون بچه ندارن وواسه اینه که جمعیتشون کم دیگه والبته این نسلای جونشون حسابی دارن زاد ولد میکنن و با خارجیها در حال رقابت هستند
چند ماهی بود که یک همسایه جدید اومده بود طبقه بالای خونمون که از کردای ترکیه هستند و از اون ترکایی که واقا از پشت کوه اومدن وهمیشه با یه سر وضع نا مرتب و موهای نا مرتب و خودشم چاق و بلند.
اولا بهش سلام دادم چند بار دیدم جواب سلامم نمیده بعد با خودم فکر کردم این چجور آدمیه تا اینکه تو به دنیا اومدی و ما سر گذاشتن کالسکه باهاش مشکل پیدا کردیم।این خانوم دوتا کالسکه و روروئک بچشو میذاشت تو محل کالسکه ها وسوزانم اونجا دوتا کالسکه داره که البته سوزان آدم با ملاحظه ایه وما چون کالسکه تو یکمی بزرگه همیشه میبستیمش ولی این خانم هر وقت میخواسته کالسکه قراضشوبرداره کاسکه تو رو رو زمین میکشیده وما هردفعه می اومدیم کالسکه رو برداریم باید کلیم حرص میخوردیم تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم بهش بگیم و با باییت این کار کرد।از اون به بعد یکمی حواسش جمع کرد تا اینکه بعد از یک مدت شروع کرد به من سلام کردن و به قول معروف باب آشنایی رو باز کردن واینکه بیا خونمون یه قهوه بخوریمو /// منم با اینکه زیاد ازش خوشم نمیومد جواب سلامشو میدادم।ومودبانه برخورد میکردمو بعد فهمیدم فقط این من نیستم که ازش خوشم نمیاد همه همسایه ها از دست این خانواده ناراضی هستند یک بار اومد کلید اتاق کالسکه رو قرض گرفت و یک ساعت طول کشید تا پس آورد و دفعه بعد من در باز نکردم ।
تا اینکه پریروز اومد دوباره زنگ زد و من دیوونه نمیدونم چرا باز کر دم اصلا! وگفت میشه تلفنتون قرض بگیرم من میخواستم برم تلفن بیارم که اومد تو خونه آخ که چه پر رو! و یک راست اومد آشپزخونه نشست رو صندلی।ووقتی دید من محلش نزاشتم بلند شد بره و موقع رفتن خودش دعوت کرد که فرداش بیاد خونه ما و بهم گفت میشه صبح بیام گفتم نه من صبا میخوابم وگفت میشه بعد از ظهر بیام گفتم نه بچم وقت دکتر داره گفت پس بعد از ظهر میام وقتی از دکتر برگشتی و منم برای اینکه اون موقع از شرش راحت شم گفتم باشه
ولی عجب آدم بیشخصستی ومن چون سابقه آشنایی با اینجور آدمای پر رو رو داشتم بلد بودم چطور رفتار کنم فرداش که اومد درست همون موقع بود که پاوولین و کریستینا اینجا بودن و من در باز کردم و بهش گفتم ببخشید من مهمون دارم آخ که چه پر رو تازه بهش برم خورد ।ولی یک درس مهم گرفتم که در به روی آدمای اینطوری هرگزززز دیگه باز نکنم چون اینجور آدما فقط دنبال مزاحمت برای دیگرانند
دیگه اینکه یکمی میتونی خودت اینطرف اونطرف بکشی والان حسابی تو غلط خوردن مهارت پیدا کردی ।کیریستینا پیشنهاد کرده که مادر بزرگت بشه।و من از این پیشنهادش استقبال کردم چون طفلکی نه بچه داره و نه نوه وخیلی آدم تنهایی
نمیدونم چرا اینا اکثر پیراشون بچه ندارن وواسه اینه که جمعیتشون کم دیگه والبته این نسلای جونشون حسابی دارن زاد ولد میکنن و با خارجیها در حال رقابت هستند
چند ماهی بود که یک همسایه جدید اومده بود طبقه بالای خونمون که از کردای ترکیه هستند و از اون ترکایی که واقا از پشت کوه اومدن وهمیشه با یه سر وضع نا مرتب و موهای نا مرتب و خودشم چاق و بلند.
اولا بهش سلام دادم چند بار دیدم جواب سلامم نمیده بعد با خودم فکر کردم این چجور آدمیه تا اینکه تو به دنیا اومدی و ما سر گذاشتن کالسکه باهاش مشکل پیدا کردیم।این خانوم دوتا کالسکه و روروئک بچشو میذاشت تو محل کالسکه ها وسوزانم اونجا دوتا کالسکه داره که البته سوزان آدم با ملاحظه ایه وما چون کالسکه تو یکمی بزرگه همیشه میبستیمش ولی این خانم هر وقت میخواسته کالسکه قراضشوبرداره کاسکه تو رو رو زمین میکشیده وما هردفعه می اومدیم کالسکه رو برداریم باید کلیم حرص میخوردیم تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم بهش بگیم و با باییت این کار کرد।از اون به بعد یکمی حواسش جمع کرد تا اینکه بعد از یک مدت شروع کرد به من سلام کردن و به قول معروف باب آشنایی رو باز کردن واینکه بیا خونمون یه قهوه بخوریمو /// منم با اینکه زیاد ازش خوشم نمیومد جواب سلامشو میدادم।ومودبانه برخورد میکردمو بعد فهمیدم فقط این من نیستم که ازش خوشم نمیاد همه همسایه ها از دست این خانواده ناراضی هستند یک بار اومد کلید اتاق کالسکه رو قرض گرفت و یک ساعت طول کشید تا پس آورد و دفعه بعد من در باز نکردم ।
تا اینکه پریروز اومد دوباره زنگ زد و من دیوونه نمیدونم چرا باز کر دم اصلا! وگفت میشه تلفنتون قرض بگیرم من میخواستم برم تلفن بیارم که اومد تو خونه آخ که چه پر رو! و یک راست اومد آشپزخونه نشست رو صندلی।ووقتی دید من محلش نزاشتم بلند شد بره و موقع رفتن خودش دعوت کرد که فرداش بیاد خونه ما و بهم گفت میشه صبح بیام گفتم نه من صبا میخوابم وگفت میشه بعد از ظهر بیام گفتم نه بچم وقت دکتر داره گفت پس بعد از ظهر میام وقتی از دکتر برگشتی و منم برای اینکه اون موقع از شرش راحت شم گفتم باشه
ولی عجب آدم بیشخصستی ومن چون سابقه آشنایی با اینجور آدمای پر رو رو داشتم بلد بودم چطور رفتار کنم فرداش که اومد درست همون موقع بود که پاوولین و کریستینا اینجا بودن و من در باز کردم و بهش گفتم ببخشید من مهمون دارم آخ که چه پر رو تازه بهش برم خورد ।ولی یک درس مهم گرفتم که در به روی آدمای اینطوری هرگزززز دیگه باز نکنم چون اینجور آدما فقط دنبال مزاحمت برای دیگرانند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر