۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

سلام

سلام ما برگشتیم خسته و سرما خورده.با دو سفر پی در پی
اول که یک هفته رفتم آلمان پیش برادر بزرگم که هم به من هم به روبینا حسابی خوش گذشت .سفر آلمان باکشتی بود وچقدر سفر با کشتی لذت بخشه .اما ترسناکم هستا .همش یاد تایتانیک میا فتادم بعد با خودم فکر میکردم اگه الان این کشتی غرق بشه چه خاکی باید به سرم بریزم .حالا روبینارو چطوری نجات بدم.اما خیلی خوش گذشت .کشتی پر بود از پیره مردها و پیر زنایی که با یک تور تفریحی اومده بودن تا حدود ساعت 3 شب موزیک زنده بود و گروه موزیک هم خودشون پیر بودن ولی خیلی سرحال بودن و خیلیم قشنگ میخوندن و آهنگایی که میخوندن بیشتر مربوط بود به 1970 و 1980 و چه رقصی میکردن این پیره زن پیره مردا.من و  روبینا تنها زوج جوان بودیم که در اونجا به چشم میخوردن .همه از روبینا خوششون اومده بود ومیاومدن باهاش بازی میکردن.
شبم خودم دعوت کردم به یه غذای دریایی پر از میگو .بعد رفتیم تو اتاق که بخوابیم این روبینای شیطون بازیش گرفته بود از یه طرفم صدای موزیک میومد تو اتاق خلاصه دوباره مجبور شدم برگردم تو سالن .فرداشم چه صبحانه مفصلی خوردم تو کشتی وای خدا من عاشق صبحانه هتل و کشتی هستم .انقدر تنوع خوراکیها و مرباها و کالباسا ونونا و....زیاده که آدم گیج میشه چی بخورم .
خلاصه خان داداش اومد دنبالمون مارو برد خونشون .و خلاصه یک هفته حسابی به روبینا خانم خوش گذشت.ووقتی برگشتیم رضا حسابی دلش برای روبینا تنگ شده بود.سفر نامه رو همینجا نگه میداریم .چون من باید برم که از فردا رسما درسا شروع میشن و هزارتا کار دارم روبینا خانم هم داره هی نق میزنه فکر کنم گرسنه شده.