۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

سلام مامانی

چقدر ناس شده این دخمل ما...

مامانی دیگه حسابی مهارت پیدا کردی تو چرخیدن یعنی تا میزارمت رو زمین زود خودتو برمیگردونی رو سینه بعد شروع میکنی این طرف اون طرف نگاه میکنی।دیروزم یک اتفاق با مزه افتاد وباعث شد من وتو دوتایی بریم سر یک کلاسی

دیروز فرزانه دوست خانوادگیمون زنگ زد که آره یه کورشی هست که من اسمم نوشتم که برم اگر میخوای توهم بیا و این شد که دوتایی رفتیم سر کلاس وخیلیم خوش گذشت معلم حسابی از تو خوشش اومده بود

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

سلام دختر کوچولوی ناز نازی من

مامانی امروز رفتیم واکسن 5 ماهگیت زدیم و بمیرم برات که خیلی گریه کردی عسلم .الانم یکمی بیحالی خانومی اصلا حوصله نداری باهات بازی کنم فقط میخوای بخوابی.
ما دیشب مهمون داشتیم .عمه هات اینجا بودن گل من و خوش گذشت بهمون.باید مامان بیشتر درس بخونه .هفته آینده مامان امتحان رانندگی داره وبرام یجورایی مهم قبول بشم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

دخمل مامان روبینا

دختر نازم این روزا دیگه میخوام قورتت بدم از بس شیرین شدی.وقتی میزارمت رو زمین تا بازی کنی خودت برمیگردونی شیطونک.
دیگه باشگاه نمیرم واین فقط به خاطر شماست مامانی چون وقتی تو رو تو محل نگهداری بچه ها میزارم آروم قرار نداری وگریه میکنی ومن هم اصلا طاقت ندارم گل من برای همینم با بابایی گلت تصمیم گرفتیم فعلا تا تو کوچولویی یک عدد دوچرخه ثابت بخرم ودر منزل به ورزش ادامه بدم هر روزم کلی تو خونه ورزش میکنم ولی مگه این شکم لامسب آب میشه.ولی یکمی از وقتی ورزش میکنم بهتر شده اندامم.
دیگه اینکه شروع کردیم و داریم میریم مهد کودک مخصوص نینیا و تو از اونجا خوشت میاد ولی حتی یک ایرانیم اونجانیست وتعداد زیادی نینی سیاه پوست و بامزه میان اونجا که مال کشورای مختلف آفریقایی هستن .مادراشون عربی حرف میزنن با هم ودایم(ضمه ندارم) مسول اونجا بهشون میگه بابا سوئدی حرف بزنین ولی اینا اصلا گوششون بدهکار نیست.باباییتم شدیدا مشغول کارای شرکتش ویک روز کامپیوتر میخره و یک روز صندلی و خلاصه کلیم من این وسط نظر دادم الانم خیلی شرکتش قشنگ شده حالا آماده که شد عکساشو اینجا میزارم تا یادگاری بمونه.دیروز که داشتم میبردمت این مهد کودک نینیا این همسایه طبقه پایین دیدم که یک زن پیر و خوشگل تنهاست ونمیدونم چرا یه جورایی دوسش دارم و فکر کنم تو ساختمون این تنها همسایه سوئدیمون بقیه خارجین نه یکیم طبقه اول فکر کنم.بعد بهم گفت سالها قبل حدود 34 سال پیش یه نینی داشته که طفلکی تو 9 ماهگی مرده و دلم خیلی سوخت براش میگفت حالا تو قلبم و بعدشم هیچوقت بچه دار نشده چون نمیخواست بچش دوباره بلایی به سرش بیاد داشتم با اون حرف میزدم که سوزان همسایه روبروم که ترکه اومد وگفت بچش پسره و من درست حدث زده بودم.روز 21 septamber تو این مهد کودک یک جشن ومن هم اسم نوشتم که دوتایی شرکت کنیم و قراره هر کسی یک جور غذا درست کنه و با خودش بیاره و فکر کنم خوش بگذره عسلی.
دوست دارم خیلی زیادددددددددد مامانی.