۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

سلام عروسک مامان

این مدت بیشتر روزا رو مهمون داشتم ونتونستم بیام برات بنویسم دخترکم .منو ببخش
چقدر شیرین شدی .گوله نمک .فقط دوست داری ما باهات بازی کنیم وتازگیها خیلی کارای با مزه انجام میدی .الان تقریبا نزدیک چهار ماه نیمت شده عزیزم وشروع کردی به خندهای بلند و البته به ندرت.ولی خیلی حرف میزنی و حرف زدن دوست داری .
منم این آخرا زیاد از لهاظ روحی حالم خوب نبود ولی الان شروع کردم دارم ورزش میکنم وبابایتم تا چند هفته دیگه شرکتش باز میکن گل من و این روزا سرش خیلی شلوغ الانم نشسته داره درس میخونه چون فردا باید امتهان کامیون بده و خیلیم استرس داره چون این چند وقت همش دنبال کارای شرکتش بوده و از طرفی با یک دست چند تا هندونه برداشته وداره هم گواهی نامه موتور میگیره و هم کامیون.
تو این مدت دایی کیارش به دیدنت ا ومد و هم پدر بزرگ و مادر بزرگت از آلمان و کلی هدیه گرفتی ولی از حق نگذریم واقا داییات عاشقانه دوست دارن. ازت کلی عکس گرفتم که باید اول بریزم تو کامپیوتر و بعد برات بزارم تو وبلاگت.

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩
سلام دختر نازم
امروز ٢ ماه ونیم از به دنیا اومدنت گذشت گل من وخیلی اتفاقات تو این مدت افتاد .دایی آرش وزندایی نرگس به دیدنت اومدن با کلی سوقاتی ولباس که برات هدیه آوردن.ومادر بزرگت یک هفته قبل برگشت ایران .الان که اینارو برات مینویسم ساعت 12 نیم شب رو گذشته و فردا دایی وزندایی برمیگردن .این روزا روزای قشنگی برای ما بود و در کنار دایی و زندایی لاقل به من که خیلی خوش گذشت واین شب آخری هم تو بغل دایی جونت خوابیدی.احساس میکنم تازه دارم از خواب بیدار میشم حس میکنم تمام این مدت تو خواب بودم .از تو بنویسم .یه خبر خوب بهت بدم و اون اینه که بعد از این وقت بیشتری دارم که برات بنویسم تقریبا از وقتی تو به دنیا امدی همیشه تو خونمون مهمون بوده ومن زیاد فرصت اینو نداشتم که بیام برات بنویسم نازنین.وزنت شده 6 کیلو و قدتم 60 سانت عزیزم من تو این روزها هر موقع وقت کنم میام ودر مورد اتفاقاتی که تو این دو ماه افتاد برات مینویسم



دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸
سلام دخترم
سلام دخترم واین کلمه دخترم چقدر قشنگ ودوست داشتنی ونعمت مادر بودن همانتر.
این روزها دلم خیلی میگیره و چقدر دنیا کوچیک شده یعنی به کوچیکی facebook
بعضی از دوستای قدیمیم که سالها بود ازشون خبری نداشتم پیدا کردم .تو آروم خوابیدی وخوش به حالت که از دنیا بیخبری



پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٧
سلام عزیزم
امروز بعد از ۴٣ روز وقت کردم بیام برات بنویسم عزیزم
این روزها برام مثل برق باد میگذره و تقریبا فرست همه کارها رو از دست دادم عزیزم وفقط به این فکرم که بتونم به خوبی ازت مراقبت کنم کوچولوی نازم و تو این مدت اتفاقات زیادی هم رخ داد .تو چشمای قشنگت روز 14 آپریل برابر با 25 فروردین در این دنیا باز کردیو چه لهظه زیبایی برای من و پدرت بود نازنینم وبعد از 4 روز از بیمارستان مرخص شدیم وتو یک روز زیبای آفتابی به خونه اومدیم ولی متاسفانه من بعد از 2 روز فهمیدم که تو زردی گرفتی واز دو روز بعدش بیمارستان رفتن ما شروع شد ..بیمارستان رفتنی که هیچ نتیجه ای برای من وپدرت جز عذاب کشیدن نداشت چون وقتی میرفتیم برای اینکه بیلی روبین خونتو بسنجن همش از دستای کوچولوی تو خون میگرفتن و اعصاب ما هم خورد میشد و حتی یک شب هم تو بیمارستان نگهمون داشتن تا تحت مراقبط نگهت دارن وتمام آزمایشارم ازت کردن که آخر معلوم شد سالمی وما حدث میزدیم که مشکل از شیر من باشه چون شیر من هم چرب وهم توش هرمون وجود داره وکبد تو هم اون موقع ضعیف بوده وشاید کشش نداشته وبعد پدر بزرگت از ایران دارویی به نام شیر خشت فرستاد و منم تو این مدت شیر خودم دیگه قطع کردم تا کم کم حالت بهتر و بهتر شد وخیال ما هم آسوده شد ولی من واقعا زجر میکشیدم وقتی اون رنگ زردت میدیدم عزیزم.حالا خدا رو شکر که خیلی بهتری نازنینم.



دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤

روبینای من به این دنیای قشگ خوش اومدی گل نازم
شما 20 روز پیش چشمای نازت به روی این دنیا باز کردی عزیز مادر .من وقت نکردم بیام برات بنویسم .درست 20 روز قبل تو روز سه شنبه 14 اپریل فرشته کوچولوی من به دنیا اومدی.

سیسمونی عسل مامان






















































سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸
هفته 37 نازنینم
سلام گل قشنگم .مامان بزرگ روز دوشنبه ساعت 11 رسید .بابایی گلت زحمت کشید رفت آوردش خونه.عروسی دایی هم خیلی بهش خوش گذشته بود وهمش میگفت خیلی خوب بود وجای شما خیلی خالی بود. عروسی دایی شنبه 4 آپریل بود و عروسی عمه هاجر نازتم 10 آپریل یعنی 2 روز دیگه ولی من وبابایی نتونستیم تو هیچ کدوم این عروسیا شرکت کنیم چون تو عزیز دل مامان و بابا دیگه چیزی به دنیا اومدنت نمونده ولی شنبه شب که رفتیم خونه عمه هاجر لباس عروسش پوشید و ما تو تنش دیدیم..
وای که چه قشنگ بود لباسش وخودشم خیلی نازتر شده بود با اون لباس ولی هنوز عکس دایی وزنداییت ندیدم .
امروزم مامان بزرگت با چه ذوقی اتاقت درست کرد وهمه لوازمتم با سلیقه چید برات .
خیلی قشنگ شد.عکساش میذارم تا برای همیشه اینجا باقی بمونه.
چیزی نمونده دیگه .فقط 12 روز تا دیدارمون مونده عزیزم.چه لحظه زیبا و به یاد موندنی خواهد بود.
دوست دارم مامانی

سلام عزیز دلم دیگه چیزی نمونده تا به دنیا بیای این روزا برام خیلی سخت شده
شبا راحت نمیخوابم همش وقتی میخوابم مواظبم نکنه تو جات راحت نباشه واذیت
بشی.این روزا دیگه به فکر این هستیم که کارای اتاقت تموم کنیم و امادش کنیم .
هوا هم خیلی خوب شده و امروز آفتاب خیلی قشنگی بود.خدا کن همینطور ادامه پیدا کن و تا وقتی تو به دنیا میای گرم گرم بشه تا یک موقع سرما نخوری عسلم.
درست 15 روز بعد از اینکه مامان بزرگ برگرد تو به دنیا میای.خدا میدونه که چقدر زندگیمون با اومدن تو قشنگ میشه.دیروزم رفتیم با بابایی یک صندلی کوچولو و راحت برات خریدیم که وقتی تو ماشین سوارت میکنیم راحت باشی و یک لباس سرهمی که شبیه پوست ببعی ولی بابایی میگه این باشه یکی دیگه ام برات بخریم چون سایز این یکمی برای وقتی که تازه به دنیا بیای بزرگ .من و بابایی وقتی برات چیزی میخریم از صمیم قلب ذوق میکنیم نازنینم.
یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

این روزا دلم میگیره .دنیا خیلی عجیبو غریب .کسایی که که یه روزی ایمان داری میشناسیشون رنگ غریبه ها رو به خودشون میگیرن .کسی رو که فکر میکنی از گوشت وخون بهت نزدیکتره ازت دور میشه وهیچ چیز نمیتونه جلوی این دور شدن بگیره .مدتها بود دلم میخواست بدونم چرا اسم مادر روی مادر گذاشتن وووو مادر یعنی کسی که میاد از جون خودش مایع میزاره تا یک قلب دیگه تو دنیا بتپ وبراش مهم نیست که چه اتفاقاتی ممکن بعدا بیافت اون میخواد سرچشمه عشق باقی باشه اخه اگه مادر سرچشمه عشق نبود که بارور نمیشد . من این روزا نزدیک قلبم از حرکت بیافت چون قلب زنی که امروز در وجود من فریاد میزنه چیزایی رو تو این دنیای کثیف میبینه که انتظارشم نداشته




سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩
سلام دختر نازم
امروز ٢ ماه ونیم از به دنیا اومدنت گذشت گل من وخیلی اتفاقات تو این مدت افتاد .دایی آرش وزندایی نرگس به دیدنت اومدن با کلی سوقاتی ولباس که برات هدیه آوردن.ومادر بزرگت یک هفته قبل برگشت ایران .الان که اینارو برات مینویسم ساعت 12 نیم شب رو گذشته و فردا دایی وزندایی برمیگردن .این روزا روزای قشنگی برای ما بود و در کنار دایی و زندایی لاقل به من که خیلی خوش گذشت واین شب آخری هم تو بغل دایی جونت خوابیدی.احساس میکنم تازه دارم از خواب بیدار میشم حس میکنم تمام این مدت تو خواب بودم .از تو بنویسم .یه خبر خوب بهت بدم و اون اینه که بعد از این وقت بیشتری دارم که برات بنویسم تقریبا از وقتی تو به دنیا امدی همیشه تو خونمون مهمون بوده ومن زیاد فرصت اینو نداشتم که بیام برات بنویسم نازنین.وزنت شده 6 کیلو و قدتم 60 سانت عزیزم من تو این روزها هر موقع وقت کنم میام ودر مورد اتفاقاتی که تو این دو ماه افتاد برات مینویسم
پيام هاي ديگران (




دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸
سلام دخترم
سلام دخترم واین کلمه دخترم چقدر قشنگ ودوست داشتنی ونعمت مادر بودن همانتر.
این روزها دلم خیلی میگیره و چقدر دنیا کوچیک شده یعنی به کوچیکی facebook
بعضی از دوستای قدیمیم که سالها بود ازشون خبری نداشتم پیدا کردم .تو آروم خوابیدی وخوش به حالت که از دنیا بیخبری



پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤
سلام عسل بانو
امروز 50 روز که تو عزیز دل من به دنیا اومدی و یک عالم عشق برای من هدیه آوردی عسلی .تازگیها حواست به همه چیز جمع شده .به اشیا مختلف خیره میشی وبا صدای جغجغه میخندی اما بیصدا.دیشب بینیت کیپ شده بود و من فکر کنم سرما خورده بودی.روز به روز داری خوشگلتر میشی ناز نازی.
خیلی دوست دارم روبینا جونم


پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٧
سلام عزیزم
امروز بعد از ۴٣ روز وقت کردم بیام برات بنویسم عزیزم
این روزها برام مثل برق باد میگذره و تقریبا فرست همه کارها رو از دست دادم عزیزم وفقط به این فکرم که بتونم به خوبی ازت مراقبت کنم کوچولوی نازم و تو این مدت اتفاقات زیادی هم رخ داد .تو چشمای قشنگت روز 14 آپریل برابر با 25 فروردین در این دنیا باز کردیو چه لهظه زیبایی برای من و پدرت بود نازنینم وبعد از 4 روز از بیمارستان مرخص شدیم وتو یک روز زیبای آفتابی به خونه اومدیم ولی متاسفانه من بعد از 2 روز فهمیدم که تو زردی گرفتی واز دو روز بعدش بیمارستان رفتن ما شروع شد ..بیمارستان رفتنی که هیچ نتیجه ای برای من وپدرت جز عذاب کشیدن نداشت چون وقتی میرفتیم برای اینکه بیلی روبین خونتو بسنجن همش از دستای کوچولوی تو خون میگرفتن و اعصاب ما هم خورد میشد و حتی یک شب هم تو بیمارستان نگهمون داشتن تا تحت مراقبط نگهت دارن وتمام آزمایشارم ازت کردن که آخر معلوم شد سالمی وما حدث میزدیم که مشکل از شیر من باشه چون شیر من هم چرب وهم توش هرمون وجود داره وکبد تو هم اون موقع ضعیف بوده وشاید کشش نداشته وبعد پدر بزرگت از ایران دارویی به نام شیر خشت فرستاد و منم تو این مدت شیر خودم دیگه قطع کردم تا کم کم حالت بهتر و بهتر شد وخیال ما هم آسوده شد ولی من واقعا زجر میکشیدم وقتی اون رنگ زردت میدیدم عزیزم.حالا خدا رو شکر که خیلی بهتری نازنینم.



دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤

روبینای من به این دنیای قشگ خوش اومدی گل نازم
شما 20 روز پیش چشمای نازت به روی این دنیا باز کردی عزیز مادر .من وقت نکردم بیام برات بنویسم .درست 20 روز قبل تو روز سه شنبه 14 اپریل فرشته کوچولوی من به دنیا اومدی.
پيام هاي ديگران (






پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٠
سیسمونی دختر نازم