۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

سلام تپلک من


سلام روبینای گلم
عسلم الان که اینارو مینویسم تو خوابیدی وساعت از 12 گذشته.بابایتم اومده خسته وکوفته رو مبل افتاده خوابیده. .از قبل از اینکه خدا تو رو به من بده با خودم عهد بستم که اگه خدا فرزندی بهم بده همه وجودش سرشار از شادی وعشق و خوشبختی کنم وهرگز از غصه هام ودرد دلهام براش چیزی نگم و میخوام سر این
عهدم بمونم تا روزی که زنده ام تلاشم میکنم تا تو همیشه شاد باشی.
تازگیها یک کار با مزه میکنی مچ پاهاتو همزمان با مچ دستات میچرخونی واینکار تا چندین دقیقه ادامه میدی ویک کار دیگه من همیشه یک ملافه پهن میکنم رو زمین بعد  تو رو میزارم روش که بازی کنی بعد بعضی وقتا این ملافرو بر میگردونی رو سرت و شرو میکنی جیغ زدن و اون موقست که میخوام بخورمت .دخترم من عاشقتم وخدا رو شکر میکنم که تو رو دارم دلبندم.منم برای ترم آینده تو دبیرستان ثبت نام کردم و اگه خدا بخواد بعد از خوندن 450 پونگ میتونم وارد دانشگاه بشم البته این درسا رو غیر حضوری برداشتم تا بتونم هم زمان تو خونه از تو هم مواظبت بکنم تا مهد کودک بری.وخوشبختانه اینا اینجا مدارک من تا سطح نسبتا خوبی قبول کردن بنا بر این زحمتم کمتر شده وقراره یک رشته جدید بخونم که تازه به دانشگاهای دنیا اومده و آدم متخصص میشه که بتونه با تمام دستگاهای بیمارستانی مثل سونو گرافی و عگسبرداری و... کار کن و تشخیص بده و این رشته رو خیلی سخت گیر آوردم با کلی تحقیق بررسی.الانم شروع کردم به خوندن کتاب فیزیک .دیگه اینکه احتمالا من وتو با هم عید ایران میریم و اولین سالگرد تولدت اونجا جشن میگیریم و چه حیف که پدرت قرار نیست بیاد چون تصمیم گرفته با دوستش یک سفر به یک کشور آفریقایی بره تا ما ایرانیم.آه ه ه ه ه ه ه ه چی بگم



۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم



همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


در نهانخانه


جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد


عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن


لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب آيينه عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران


است


باش فردا كه دلت با دگران است


تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم


بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي


دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم


اشكي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت


اشك در چشم تو لرزيد


ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي دردامن اندوه كشيدم


نگسستم نرميدم


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم


نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم


بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم







۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه



دیدی ای غمگین تر از من

بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه تلخ جدایی؟

مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و مجبت
در خزان سینه افسرد

اکنون نشسته در نگاه هم

تصویر پر غرور چشمت

یکدم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی


در سکوت خانه پژمرد....







دخترم با تو سخن می گویم
گوش کن با تو سخن میگویم
زندگی در نگهم گلزاریست، و تو با قامت چون نیلوفر، شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل میبینم، گل گیسو گل لبها گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم گل عفت، گل صد رنگ امید، گل فردای امید، گل فردای سپید


می خرامی و تو را مینگرم

چشم تو آینه ی روشن دنیای من است


تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی؟

راست چون شاخه ی سرسبز، برومند شدی!
همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی!
تو گل شادابی، ای گل صد پر من، با تو در پرده سخن میگویم، عشق دیدار تو بر گردن من زنجیر است و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب، گردن آویز این زنجیری، تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب، برخود ازرنج بپیچم همه روز، دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم گوهر من

تو تک گوهر دنیای منی

دخترم ای همه هستی من



تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی، تو گلی دسته گلی، صد رنگی. تو یکی گوهر تابنده بی مانندی، ای سرا پا الماس.قدر خود را بشناس.قدر خود را بشناس




روبینا جونم تو یگانه عشق مادر روی کره زمینی






۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

سلام جیگر مامان




آخ که چه شیرینه این قندو عسل روبینا. من خیلی تنبلم دو ماه بود که فیلم دوربین پر شده بود ومن وقت نکردم برم فیلم بخرم تا اینکه بابایی دیروز خرید هی میگم بابا این دوربینا دیگه قدیمی شدن این جدیدا انقدر جالب نه فیلم میخواد نه سیدی یه حافظه کوچولو که چندین گیگ فضا داره بعد بابایی میگه بابا اینا رو تازه خریدیم که باشه اینارو یه آگهی بدیم بلکت بفروشیم اونوقت نشو بخریم میگم بابا ماشالا که تو وضع مالیت خوبه بخر اینا رم میفروشیم حالا خلاصه باید چونه زد. چند ماه غر زدم تا بعد از 100 با رفتن تو مغازه ودیدن انواع ماشینای ظرفشویی وخون کردن دل من یه ماشین ظرفشویی خرید. بعدشم کلی نق زدم تا یه ماشین خشک کن لباس خرید آخ که اینجا اصلا نمیشه بدون خشک کن زندگی کرد. حالا بگذریم
 


/دیروز کیریستینا و پاوولین اینجا بودن و از اونجا که کیریستینا مامان بزرگت شده برات یه هدیه آورده بود پی پی لونگ سترومپ یا همون پیپی جوراب بلندعکسش برات گذاشتم که یادگاری برات بمونه






مهربونن این آدما وخوش به حالشون امروز راه افتادن برن عروسی رزی استکهلم. منم دوست داشتم برم بهشون گفتم برام عکسای عروسیشو بیارن. منم دلم مسافرت میخواد آخ که بد جوری خسته ام. قرار شده تعطیلات کریسمس بریم norvej من وتو.





بابایی نمیاد و دایی خودش برامون بلیط گرفته 12 روز وشاید باباییتم بره آلمان پیش خوانوادش. میخوام برم اسکی میخوام خوش بگذرونم کی میدونه جز خدا که چقدر احساس تنهایی و خستگی میکنم. اما راضیم گله ندارم زندگی همینه و هر کس مشکلات خاصی داره.




فرزانه ومانی هم میرن هنگ کنگ. امشب که اینجا بودن بهش گفتم بابا آخه هنگ کنگم جاست میرفتی اسپانیایی جایی. نمیدونم شاید قشنگ. راستی مامانی داری دندون در میآری دندونای جلوی فک پایین. البته الان نکش زده بیرون و فکر کنم تا یکی دو ماه دیگه بقیشم در بیاد. چه روزای قشنگی داریم منو تو و خدا رو شکر میکنم که تو رو به من داد یک دختر سالم وقوی

دوست دارم روبینای نازم


 

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

سلام دخترکم


این روزا همش می خوای از صبح تا شب باهات بازی کنم ووقتی میبینی دارم یه کاری انجام میدم وبه تو توجه نمیکنم الکی سرفه میکنی و من نمیدونم توی شیطون این کارار از کی یاد میگیری ।تازه گیاهم بعضی وقتها بلند بلند جیغ میزنی ।حالا جالبه که به ندرت بلند بلند میخندی فقط وقتی منو بابایی عطسه یا سرفه میکنیم حسابی ریسه میری و آی میخندی که نگو و نپرس و خدا کنه یه روز بتونی انقدر خوب فارسی رو یاد بگیری که بتونی اینا رو بخونی

دیگه اینکه یکمی میتونی خودت اینطرف اونطرف بکشی والان حسابی تو غلط خوردن مهارت پیدا کردی ।کیریستینا پیشنهاد کرده که مادر بزرگت بشه।و من از این پیشنهادش استقبال کردم چون طفلکی نه بچه داره و نه نوه وخیلی آدم تنهایی
نمیدونم چرا اینا اکثر پیراشون بچه ندارن وواسه اینه که جمعیتشون کم دیگه والبته این نسلای جونشون حسابی دارن زاد ولد میکنن و با خارجیها در حال رقابت هستند
چند ماهی بود که یک همسایه جدید اومده بود طبقه بالای خونمون که از کردای ترکیه هستند و از اون ترکایی که واقا از پشت کوه اومدن وهمیشه با یه سر وضع نا مرتب و موهای نا مرتب و خودشم چاق و بلند.
اولا بهش سلام دادم چند بار دیدم جواب سلامم نمیده بعد با خودم فکر کردم این چجور آدمیه تا اینکه تو به دنیا اومدی و ما سر گذاشتن کالسکه باهاش مشکل پیدا کردیم।این خانوم دوتا کالسکه و روروئک بچشو میذاشت تو محل کالسکه ها وسوزانم اونجا دوتا کالسکه داره که البته سوزان آدم با ملاحظه ایه وما چون کالسکه تو یکمی بزرگه همیشه میبستیمش ولی این خانم هر وقت میخواسته کالسکه قراضشوبرداره کاسکه تو رو رو زمین میکشیده وما هردفعه می اومدیم کالسکه رو برداریم باید کلیم حرص میخوردیم تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم بهش بگیم و با باییت این کار کرد।از اون به بعد یکمی حواسش جمع کرد تا اینکه بعد از یک مدت شروع کرد به من سلام کردن و به قول معروف باب آشنایی رو باز کردن واینکه بیا خونمون یه قهوه بخوریمو /// منم با اینکه زیاد ازش خوشم نمیومد جواب سلامشو میدادم।ومودبانه برخورد میکردمو بعد فهمیدم فقط این من نیستم که ازش خوشم نمیاد همه همسایه ها از دست این خانواده ناراضی هستند یک بار اومد کلید اتاق کالسکه رو قرض گرفت و یک ساعت طول کشید تا پس آورد و دفعه بعد من در باز نکردم ।
تا اینکه پریروز اومد دوباره زنگ زد و من دیوونه نمیدونم چرا باز کر دم اصلا! وگفت میشه تلفنتون قرض بگیرم من میخواستم برم تلفن بیارم که اومد تو خونه آخ که چه پر رو! و یک راست اومد آشپزخونه نشست رو صندلی।ووقتی دید من محلش نزاشتم بلند شد بره و موقع رفتن خودش دعوت کرد که فرداش بیاد خونه ما و بهم گفت میشه صبح بیام گفتم نه من صبا میخوابم وگفت میشه بعد از ظهر بیام گفتم نه بچم وقت دکتر داره گفت پس بعد از ظهر میام وقتی از دکتر برگشتی و منم برای اینکه اون موقع از شرش راحت شم گفتم باشه
ولی عجب آدم بیشخصستی ومن چون سابقه آشنایی با اینجور آدمای پر رو رو داشتم بلد بودم چطور رفتار کنم فرداش که اومد درست همون موقع بود که پاوولین و کریستینا اینجا بودن و من در باز کردم و بهش گفتم ببخشید من مهمون دارم آخ که چه پر رو تازه بهش برم خورد ।ولی یک درس مهم گرفتم که در به روی آدمای اینطوری هرگزززز دیگه باز نکنم چون اینجور آدما فقط دنبال مزاحمت برای دیگرانند