۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

våras vackra dagar

Jag har bestämt mig skriva svenska ,i första hand tänkte jag kanske det bli bättre språket.Och ibland man har hemligheter att skriva.Och jag vet att Roza kan läsa allt detta och det helt ok.
allt känns bra mellan jag och Reza.Vi firade din födelse dag hemma, det var bara jag och pappa och du älskling .pappa var så trött och jag fick göra allt ensam .Jag blåste först alla balonger sen hemtade tårtan och ställde på ljuset.Det var inte så stor fest men pappa lovade han ska fira ett stor kalas på en båt så snart och det ska vara så roligt.Sen packade jag  dina grejer det var därför vi skulle till örebro.Vi hann fram i tid örebro och pappa gick till mötet och vi sömnade båda två.Efter när papa återkomst hotellet vi gick i stan och tog lite promenad och det var så härligt.Du har blivit busigtbarn och du vill leka helatiden.Jag har börjat rita och måla dit rom .Du ska ha ett drömmanas trädgård i ditt rom.Jag försöker du vara glad min lilla prinsessan.

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

یه درس خوب

سلام به همه دوستان و به خصوص دختر گلم روبینا که این روزا از هر کسی به من نزدیکتره و شریک همه شادیها و غمهای من یه جورایی.من در آستانه 30 سالگی هستم و احساس میکنم زندگیم داره دگرگون میشه فکر میکنم این فکر ما آدماست که باعث دگرگون شدن زندگیمون میشه وهر وقت یه آدم موفق دیدین که هم از زندگیش راضیه و هم این دنیا یه جورایی براش بهشت بدونید که این تصویر ذهن اون آدم و شخصیتش و همچنین چاشنیه شانس هم تو این مورد بی تاثیر نیست.
فکر میکنم حالا موقش شده که که خودم از تمام وابستگیهای غلط ذهنی رها کنم وشروع کنم از تجربه هایی که تا به حال داشتم استفاده کنم و زندگیم اونجوری که دوست دارم بسازم .نمیدونم این چه حسیه واقا عجیبه ولی یه روزی حتما تجربش میکنید .سن بلوغ فیزیکیه آدمها با بلوغ ذهنیشون متفاوت خوشحالم که بلوغ فکریرم تو پنجاه سالگی تجربه نمیکنم که شاید خیلی کار از کار گذشته بود اون موقع.یه روزی بود تو زندگیم که فکر میکردم آره از محبت خوارها گل میشود بعد اومدم احساسات خوبم و عشقم با آدمها قسمت کنم که همین آدمها گند زدن به همه چی بعد میبینی بله از محبت خوارها روی جنازه دور از جون شما گل میدهند و اون موقست که دیگه نه احساسی در شما مونده و نه محبتی و فقط خودتون به شکل یه موجود قربانی پیدا میکنید که باید بره تراپی تا بتونه دوباره زندگیش به صورت نرمال شروع کنه.وقتی اینجا به فرهنگ این اوروپاییا نگاه میکنم میفهمم واقا به راسسسسسسسسسسسسستی اینا از ما خیلی جلو تر هستند.مثلا همیشه شوهرم تو گوش من خونده بود که اینجا مردم خودخواهند و کمتر حس دگر خواهی دارند ولی امروز اینجایی که من ایستادم میتونم درک کنم که نه بابا این اسمش خودخواهی نیست وزمانی که آدم خودش دوست داشته باشه و قدر احساسات خودش بدونه و اجازه نده هر ننه قمری بیاد وارد زندگیش بشه (حالا چه میخواد خوانواده خود آدم چه فامیلای همسر و چه دوستان *)و آرامشش به هم بریزه اونوقته که آدم میتونه در کمال آرامش هم رابطه خوبی با همسرش داشته باشه و هم با اطرافیان خواه خودی یا غریبه.آره بابا این افسانه نیست که اینا از ما جلوتر هستند .یکی از رمزهایی که من تو زندگی بهش رسیدم اینه که هر چقدر تو این دنیا فهمیدی تجربیاتت فقط به صورت عملی نشون بده .یعنی فقط تو رفتار بزار دیگران در موردت هر قضاوتی که دوست دارن داشته باشند ولی تو همیشه خوب فکر کن و کار درست انجام بده و کاری کن که اول خودت احساس رضایت کنی .احساساتت سانسور نکن و خودت همونطور که هستی نشون بده بزار هرکی دوست نداره نداشته باشه .هر کس بهت بدی کرد قرار نیست تو هم بهش بدی کنی فقط خیلی راحت آدمایی که از مصاحبت و معاشرتشون لذت نمیبری بذار کنار یا اگه نمیشه رفت و آمد و معاشرت رو به حد اقل برسون تا لاقل این آدما نتونن احساس آرامش و امنیتت به هم بزنن .راستی از تنبل خانومم بگم که هنوز راه نمیره .ولی با روروئکش حسابی شیطونی میکنه 13 روز به اون روز قشنگ مونده .بله روبینا عسلی یک ساله میشود .خیلی کار دارم .الانم باید برم
فعلا

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

سلام دختر مامان

امسال اولین عید زندگیت بود و من هیچی از خدا نمیخوام جز آرامش درونی یعنی چیزی که مدتهاست ازش دورم.از این به بعد برات مینویسم بدون سانسور از همه روزهای خوب و بد زنگیم شاید تجربیات من بتونه در آینده کمک کوچکی باشه که شاید بتونه در ارتباط با آدمها و تصمیم گیری در شرایط سخت زندگی بهت کمک کنه و فکر میکنم تا به حال اشتباه میکردم از اتفاقای بد زندگیم برات نمی نوشتم .تصمیم دارم در مورد این وبلاگ بهت چیزی نگم تا بزرگ بشی واز غمهام هرگز بهت چیزی نمیگم عزیزم ولی مینویسم برات نه بخاطر اینکه بخوای قضاوت کنی بلکه شاید تجربیات من بتونه بهت در آینده کمک کنه و من حتما پسورد این وبلاگ به یک آدمی که بهش اطمینان دارم هم میدم .دنیاست دیگه شاید افتادم مردم .فکر میکنم تجربیات من در زندگی و اینکه بتونم به بهترین شکل ممکن تو رو تربیت کنم بزرگترین گنجیه که میتونم بهت بدم .عزیزم من یه عشق بزرگ نسبت به تو دارم .وهمین عشق منو به سوی آینده و رسیدن به همه خواسته هام در زندگی هدایت میکنه.الان که اینارو برات مینویسم ساعت از 2 شب گذشته و بوی گل سنبل هفت سین خونرو پر کرده.عیدت مبارک گل من .خیلی دوست دارم عزیزکم

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

سلام

سلام ما برگشتیم خسته و سرما خورده.با دو سفر پی در پی
اول که یک هفته رفتم آلمان پیش برادر بزرگم که هم به من هم به روبینا حسابی خوش گذشت .سفر آلمان باکشتی بود وچقدر سفر با کشتی لذت بخشه .اما ترسناکم هستا .همش یاد تایتانیک میا فتادم بعد با خودم فکر میکردم اگه الان این کشتی غرق بشه چه خاکی باید به سرم بریزم .حالا روبینارو چطوری نجات بدم.اما خیلی خوش گذشت .کشتی پر بود از پیره مردها و پیر زنایی که با یک تور تفریحی اومده بودن تا حدود ساعت 3 شب موزیک زنده بود و گروه موزیک هم خودشون پیر بودن ولی خیلی سرحال بودن و خیلیم قشنگ میخوندن و آهنگایی که میخوندن بیشتر مربوط بود به 1970 و 1980 و چه رقصی میکردن این پیره زن پیره مردا.من و  روبینا تنها زوج جوان بودیم که در اونجا به چشم میخوردن .همه از روبینا خوششون اومده بود ومیاومدن باهاش بازی میکردن.
شبم خودم دعوت کردم به یه غذای دریایی پر از میگو .بعد رفتیم تو اتاق که بخوابیم این روبینای شیطون بازیش گرفته بود از یه طرفم صدای موزیک میومد تو اتاق خلاصه دوباره مجبور شدم برگردم تو سالن .فرداشم چه صبحانه مفصلی خوردم تو کشتی وای خدا من عاشق صبحانه هتل و کشتی هستم .انقدر تنوع خوراکیها و مرباها و کالباسا ونونا و....زیاده که آدم گیج میشه چی بخورم .
خلاصه خان داداش اومد دنبالمون مارو برد خونشون .و خلاصه یک هفته حسابی به روبینا خانم خوش گذشت.ووقتی برگشتیم رضا حسابی دلش برای روبینا تنگ شده بود.سفر نامه رو همینجا نگه میداریم .چون من باید برم که از فردا رسما درسا شروع میشن و هزارتا کار دارم روبینا خانم هم داره هی نق میزنه فکر کنم گرسنه شده.

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

سلام

آی خدا جون چه روزایی چرا انقدر تند میگذره این روزا از وقتی اومدم سوئد همین طوریه  واقا برعکس ایران که انگار تو روزا کش جاسازی کردن.حالا
به طور اتفاقی امروز وارد وبلاگ یک نفر شدم که آهنگ سیمین غانم گذاشته بود رو وبلاگش.واین آهنگ من یاد جوونیام انداخت روزای  دیزین و ویلا وگیتار داداشم .یه ویلایی بود تو دیزین که مال دوست بابام بود اون موقع فکر کنم 20 سالم شده بود ما چند دفعه خانوادگی رفتیم اونجا .چه ویلای قشنگی بود .درست کنار رودخونه بعد اون خانواده دوست بابامم بودن اونوقت شب که میشد دور هم جمع میشدیم داداشم گیتار میزد و میخوند اون موقع این آهنگ پر پرواز شادمهرم تازه به بازار اومده بود و داداشی این آهنگ خیلی قشنگ میخوند ومن این آهنگ به علاوه آهنگ گل گلدون سیمین که اونم واقا قشنگ میخوند خیلی دوست داشتم حالا فکر کنید هوا وسط تابستون یخ باشه اونوقت کنار گیریل نشستی داری شیشلیک میخوری صدای گیتار و رودخونه   و ای که چه روزایی بود اون روزا  حالا من اینجا افتادم داداشی تو نروژ درست این دوتا کشور نزدیکن ولی راهمون خیلی دوره طوری که من باید دوتا هواپیما عوض کنم تا برسم حالا قراره یک ماه دیگه ببینیم همدیگر میدونم که باهاش خوش میگذره .امروز 100 جا زنگ زدم این سیستم کاغذ بازی پدر آدم در میاره واقا.کلیم درس دارم این برنامه ایران رفتنم درسا و هزینه های این سفرایی که قراره برم همه فکرم مشغول کردن چه سخت این زندگی که باید برای دیدن عزیزات کلی پول بدی سوار این طیاره قراضه ها بشی بری اینور اونور.منه بیچاره برای دیدن اعضای خانوادم باید به 3 تا کشور مختلف سفر کنم خوب اونام همینطور از یک طرف اگر بخوای با هواپیمای خارجی بیای پس سوقاتی چی میشه چون هواپیماهای اینجا نمیزارن آدم بیشتر از 15 کیلو بار ببره که ما ایرانیام ماشالا انقدر بار داریم که چمدونامون تابلو هستند همه جا.


گل گلدون من شکسته در باد




تو بیا تا دلم نکرده فریاد


گل شب بو دیگه شب بو نمیده


کی گل شب بو رو از شاخه چیده


گوشهء آسمون پر رنگین گمون


من مثل تاریکی تو مثل مهتاب


اگه باد از سر زلف تو نگذره


من میرم گم میشم تو جنگل خواب






گل گلدون من ماه ایوون من


از تو تنها شدم چو ماهی از آب


گل هر آرزو رفته از رنگ و بو


من شدم رودخونه دلم یه مرداب






آسمون آبی میشه


اما گل خورشید


رو شاخه های بید


دلش میگیره


دره مهتابی میشه


اما گل مهتاب


از برکه های آب


بالا نمیره


تو که دست تکون میدی


به ستاره جون میدی


میشکفه گل از گل باغ


وقتی چشمات هم میاد


دو ستاره کم میاد


میسوزه شقایق از داغ






گل گلدون من ماه ایوون من


از تو تنها شدم چو ماهی از آب


گل هر آرزو رفته از رنگ و بو


من شدم رودخونه دلم یه مرداب

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

سلام نازنینم

دخمل ناز مامان .از اونجایی که دختر ناز مامان یکم تنبل خانم تشریف دارن نه میشینن ونه چهار دست پا میرن.فقط خودشون قل میدن اینور اونور ومشغول خرابکاری میشن .امروز فقط چند لحظه ازش غافل شدم رفتم آشپزخونه ومن تا برگردم دیدم قل خورده خودش به لپتاپ من که رو زمین بوده رسونده شالاپ شالاپ داره میزن رو کیلیداش .آخ جیگر ناز نازی.الان ساعت 02.09 شبه ومن بعد از کلی کار خونه وبچه داری وقت کردم بیام یکمی بنویسم بعدشم تازه باید شروع کنم درس خوندن ..اونم چی فیزیک.بابایی نازنین که قربونش برم دست به سیاه سفید در منزل نمیزنند و تازه وقتی من کار میکنم غر هم میزنند که ای وای یکم آرومتر خوابم پرید .و الانم صدای خر پوفش میاد واقا عجیب برام چون از لحظه ای که رضا میگه شب بخیر تا لحظه ای که آدم صدای خر پوفش میشنوه 3 ثانیه ام طول نمیکشه والبته وصد البته که بابایی بیچاره ام خیلی در طول روز خسته میشه.
چقدر دلم حوس این نونای دارچین وزنجفیلی کرده نمیدونم چرا ولی این روزا همش همین دلم میخواد.اصلنم استعداد ندارم شیرینی یا کیک و از این جور چیزا درست کنم .تو یکی از کانالا یه برنامه نشون میده به two fat ladies که در واقع دوتا خانم چاق هستند که میرن جاهای مختلف با این موتوردو نفره ها و مثلا نشون میده به یه داهاتی میرسن و بعد شروع میکنن به آشپزی وهمیشه هم تو آشپزخونه های بزرگ وقدیمی وزیبا آشپزی میکنن با ماهیتابه ها وکلا لوازم آشپزخونه همه قدیمین و هیچ اثری از وسایل مدرن واین چیزا نیست ومن این برنامه رو خیلی دوست دارم وای که چه غذاها ودسرای جا لبیم درست میکنن حالا من دارم این برنامه رو ظبت میکنم تا ببینم منم میتونم لااقل یکی از این دسرا حالا نه غذاها رو درست کنم یا نه.آی برم بدرسم