۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

یه درس خوب

سلام به همه دوستان و به خصوص دختر گلم روبینا که این روزا از هر کسی به من نزدیکتره و شریک همه شادیها و غمهای من یه جورایی.من در آستانه 30 سالگی هستم و احساس میکنم زندگیم داره دگرگون میشه فکر میکنم این فکر ما آدماست که باعث دگرگون شدن زندگیمون میشه وهر وقت یه آدم موفق دیدین که هم از زندگیش راضیه و هم این دنیا یه جورایی براش بهشت بدونید که این تصویر ذهن اون آدم و شخصیتش و همچنین چاشنیه شانس هم تو این مورد بی تاثیر نیست.
فکر میکنم حالا موقش شده که که خودم از تمام وابستگیهای غلط ذهنی رها کنم وشروع کنم از تجربه هایی که تا به حال داشتم استفاده کنم و زندگیم اونجوری که دوست دارم بسازم .نمیدونم این چه حسیه واقا عجیبه ولی یه روزی حتما تجربش میکنید .سن بلوغ فیزیکیه آدمها با بلوغ ذهنیشون متفاوت خوشحالم که بلوغ فکریرم تو پنجاه سالگی تجربه نمیکنم که شاید خیلی کار از کار گذشته بود اون موقع.یه روزی بود تو زندگیم که فکر میکردم آره از محبت خوارها گل میشود بعد اومدم احساسات خوبم و عشقم با آدمها قسمت کنم که همین آدمها گند زدن به همه چی بعد میبینی بله از محبت خوارها روی جنازه دور از جون شما گل میدهند و اون موقست که دیگه نه احساسی در شما مونده و نه محبتی و فقط خودتون به شکل یه موجود قربانی پیدا میکنید که باید بره تراپی تا بتونه دوباره زندگیش به صورت نرمال شروع کنه.وقتی اینجا به فرهنگ این اوروپاییا نگاه میکنم میفهمم واقا به راسسسسسسسسسسسسستی اینا از ما خیلی جلو تر هستند.مثلا همیشه شوهرم تو گوش من خونده بود که اینجا مردم خودخواهند و کمتر حس دگر خواهی دارند ولی امروز اینجایی که من ایستادم میتونم درک کنم که نه بابا این اسمش خودخواهی نیست وزمانی که آدم خودش دوست داشته باشه و قدر احساسات خودش بدونه و اجازه نده هر ننه قمری بیاد وارد زندگیش بشه (حالا چه میخواد خوانواده خود آدم چه فامیلای همسر و چه دوستان *)و آرامشش به هم بریزه اونوقته که آدم میتونه در کمال آرامش هم رابطه خوبی با همسرش داشته باشه و هم با اطرافیان خواه خودی یا غریبه.آره بابا این افسانه نیست که اینا از ما جلوتر هستند .یکی از رمزهایی که من تو زندگی بهش رسیدم اینه که هر چقدر تو این دنیا فهمیدی تجربیاتت فقط به صورت عملی نشون بده .یعنی فقط تو رفتار بزار دیگران در موردت هر قضاوتی که دوست دارن داشته باشند ولی تو همیشه خوب فکر کن و کار درست انجام بده و کاری کن که اول خودت احساس رضایت کنی .احساساتت سانسور نکن و خودت همونطور که هستی نشون بده بزار هرکی دوست نداره نداشته باشه .هر کس بهت بدی کرد قرار نیست تو هم بهش بدی کنی فقط خیلی راحت آدمایی که از مصاحبت و معاشرتشون لذت نمیبری بذار کنار یا اگه نمیشه رفت و آمد و معاشرت رو به حد اقل برسون تا لاقل این آدما نتونن احساس آرامش و امنیتت به هم بزنن .راستی از تنبل خانومم بگم که هنوز راه نمیره .ولی با روروئکش حسابی شیطونی میکنه 13 روز به اون روز قشنگ مونده .بله روبینا عسلی یک ساله میشود .خیلی کار دارم .الانم باید برم
فعلا

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

سلام دختر مامان

امسال اولین عید زندگیت بود و من هیچی از خدا نمیخوام جز آرامش درونی یعنی چیزی که مدتهاست ازش دورم.از این به بعد برات مینویسم بدون سانسور از همه روزهای خوب و بد زنگیم شاید تجربیات من بتونه در آینده کمک کوچکی باشه که شاید بتونه در ارتباط با آدمها و تصمیم گیری در شرایط سخت زندگی بهت کمک کنه و فکر میکنم تا به حال اشتباه میکردم از اتفاقای بد زندگیم برات نمی نوشتم .تصمیم دارم در مورد این وبلاگ بهت چیزی نگم تا بزرگ بشی واز غمهام هرگز بهت چیزی نمیگم عزیزم ولی مینویسم برات نه بخاطر اینکه بخوای قضاوت کنی بلکه شاید تجربیات من بتونه بهت در آینده کمک کنه و من حتما پسورد این وبلاگ به یک آدمی که بهش اطمینان دارم هم میدم .دنیاست دیگه شاید افتادم مردم .فکر میکنم تجربیات من در زندگی و اینکه بتونم به بهترین شکل ممکن تو رو تربیت کنم بزرگترین گنجیه که میتونم بهت بدم .عزیزم من یه عشق بزرگ نسبت به تو دارم .وهمین عشق منو به سوی آینده و رسیدن به همه خواسته هام در زندگی هدایت میکنه.الان که اینارو برات مینویسم ساعت از 2 شب گذشته و بوی گل سنبل هفت سین خونرو پر کرده.عیدت مبارک گل من .خیلی دوست دارم عزیزکم