۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه




پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٧
سلام عزیزم
امروز بعد از ۴٣ روز وقت کردم بیام برات بنویسم عزیزم
این روزها برام مثل برق باد میگذره و تقریبا فرست همه کارها رو از دست دادم عزیزم وفقط به این فکرم که بتونم به خوبی ازت مراقبت کنم کوچولوی نازم و تو این مدت اتفاقات زیادی هم رخ داد .تو چشمای قشنگت روز 14 آپریل برابر با 25 فروردین در این دنیا باز کردیو چه لهظه زیبایی برای من و پدرت بود نازنینم وبعد از 4 روز از بیمارستان مرخص شدیم وتو یک روز زیبای آفتابی به خونه اومدیم ولی متاسفانه من بعد از 2 روز فهمیدم که تو زردی گرفتی واز دو روز بعدش بیمارستان رفتن ما شروع شد ..بیمارستان رفتنی که هیچ نتیجه ای برای من وپدرت جز عذاب کشیدن نداشت چون وقتی میرفتیم برای اینکه بیلی روبین خونتو بسنجن همش از دستای کوچولوی تو خون میگرفتن و اعصاب ما هم خورد میشد و حتی یک شب هم تو بیمارستان نگهمون داشتن تا تحت مراقبط نگهت دارن وتمام آزمایشارم ازت کردن که آخر معلوم شد سالمی وما حدث میزدیم که مشکل از شیر من باشه چون شیر من هم چرب وهم توش هرمون وجود داره وکبد تو هم اون موقع ضعیف بوده وشاید کشش نداشته وبعد پدر بزرگت از ایران دارویی به نام شیر خشت فرستاد و منم تو این مدت شیر خودم دیگه قطع کردم تا کم کم حالت بهتر و بهتر شد وخیال ما هم آسوده شد ولی من واقعا زجر میکشیدم وقتی اون رنگ زردت میدیدم عزیزم.حالا خدا رو شکر که خیلی بهتری نازنینم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر