۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه


این روزا دلم میگیره .دنیا خیلی عجیبو غریب .کسایی که که یه روزی ایمان داری میشناسیشون رنگ غریبه ها رو به خودشون میگیرن .کسی رو که فکر میکنی از گوشت وخون بهت نزدیکتره ازت دور میشه وهیچ چیز نمیتونه جلوی این دور شدن بگیره .مدتها بود دلم میخواست بدونم چرا اسم مادر روی مادر گذاشتن وووو مادر یعنی کسی که میاد از جون خودش مایع میزاره تا یک قلب دیگه تو دنیا بتپ وبراش مهم نیست که چه اتفاقاتی ممکن بعدا بیافت اون میخواد سرچشمه عشق باقی باشه اخه اگه مادر سرچشمه عشق نبود که بارور نمیشد . من این روزا نزدیک قلبم از حرکت بیافت چون قلب زنی که امروز در وجود من فریاد میزنه چیزایی رو تو این دنیای کثیف میبینه که انتظارشم نداشته




سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩
سلام دختر نازم
امروز ٢ ماه ونیم از به دنیا اومدنت گذشت گل من وخیلی اتفاقات تو این مدت افتاد .دایی آرش وزندایی نرگس به دیدنت اومدن با کلی سوقاتی ولباس که برات هدیه آوردن.ومادر بزرگت یک هفته قبل برگشت ایران .الان که اینارو برات مینویسم ساعت 12 نیم شب رو گذشته و فردا دایی وزندایی برمیگردن .این روزا روزای قشنگی برای ما بود و در کنار دایی و زندایی لاقل به من که خیلی خوش گذشت واین شب آخری هم تو بغل دایی جونت خوابیدی.احساس میکنم تازه دارم از خواب بیدار میشم حس میکنم تمام این مدت تو خواب بودم .از تو بنویسم .یه خبر خوب بهت بدم و اون اینه که بعد از این وقت بیشتری دارم که برات بنویسم تقریبا از وقتی تو به دنیا امدی همیشه تو خونمون مهمون بوده ومن زیاد فرصت اینو نداشتم که بیام برات بنویسم نازنین.وزنت شده 6 کیلو و قدتم 60 سانت عزیزم من تو این روزها هر موقع وقت کنم میام ودر مورد اتفاقاتی که تو این دو ماه افتاد برات مینویسم
پيام هاي ديگران (




دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸
سلام دخترم
سلام دخترم واین کلمه دخترم چقدر قشنگ ودوست داشتنی ونعمت مادر بودن همانتر.
این روزها دلم خیلی میگیره و چقدر دنیا کوچیک شده یعنی به کوچیکی facebook
بعضی از دوستای قدیمیم که سالها بود ازشون خبری نداشتم پیدا کردم .تو آروم خوابیدی وخوش به حالت که از دنیا بیخبری



پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤
سلام عسل بانو
امروز 50 روز که تو عزیز دل من به دنیا اومدی و یک عالم عشق برای من هدیه آوردی عسلی .تازگیها حواست به همه چیز جمع شده .به اشیا مختلف خیره میشی وبا صدای جغجغه میخندی اما بیصدا.دیشب بینیت کیپ شده بود و من فکر کنم سرما خورده بودی.روز به روز داری خوشگلتر میشی ناز نازی.
خیلی دوست دارم روبینا جونم


پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٧
سلام عزیزم
امروز بعد از ۴٣ روز وقت کردم بیام برات بنویسم عزیزم
این روزها برام مثل برق باد میگذره و تقریبا فرست همه کارها رو از دست دادم عزیزم وفقط به این فکرم که بتونم به خوبی ازت مراقبت کنم کوچولوی نازم و تو این مدت اتفاقات زیادی هم رخ داد .تو چشمای قشنگت روز 14 آپریل برابر با 25 فروردین در این دنیا باز کردیو چه لهظه زیبایی برای من و پدرت بود نازنینم وبعد از 4 روز از بیمارستان مرخص شدیم وتو یک روز زیبای آفتابی به خونه اومدیم ولی متاسفانه من بعد از 2 روز فهمیدم که تو زردی گرفتی واز دو روز بعدش بیمارستان رفتن ما شروع شد ..بیمارستان رفتنی که هیچ نتیجه ای برای من وپدرت جز عذاب کشیدن نداشت چون وقتی میرفتیم برای اینکه بیلی روبین خونتو بسنجن همش از دستای کوچولوی تو خون میگرفتن و اعصاب ما هم خورد میشد و حتی یک شب هم تو بیمارستان نگهمون داشتن تا تحت مراقبط نگهت دارن وتمام آزمایشارم ازت کردن که آخر معلوم شد سالمی وما حدث میزدیم که مشکل از شیر من باشه چون شیر من هم چرب وهم توش هرمون وجود داره وکبد تو هم اون موقع ضعیف بوده وشاید کشش نداشته وبعد پدر بزرگت از ایران دارویی به نام شیر خشت فرستاد و منم تو این مدت شیر خودم دیگه قطع کردم تا کم کم حالت بهتر و بهتر شد وخیال ما هم آسوده شد ولی من واقعا زجر میکشیدم وقتی اون رنگ زردت میدیدم عزیزم.حالا خدا رو شکر که خیلی بهتری نازنینم.



دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤

روبینای من به این دنیای قشگ خوش اومدی گل نازم
شما 20 روز پیش چشمای نازت به روی این دنیا باز کردی عزیز مادر .من وقت نکردم بیام برات بنویسم .درست 20 روز قبل تو روز سه شنبه 14 اپریل فرشته کوچولوی من به دنیا اومدی.
پيام هاي ديگران (






پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٠
سیسمونی دختر نازم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر