۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه


سلام عزیز دلم دیگه چیزی نمونده تا به دنیا بیای این روزا برام خیلی سخت شده
شبا راحت نمیخوابم همش وقتی میخوابم مواظبم نکنه تو جات راحت نباشه واذیت
بشی.این روزا دیگه به فکر این هستیم که کارای اتاقت تموم کنیم و امادش کنیم .
هوا هم خیلی خوب شده و امروز آفتاب خیلی قشنگی بود.خدا کن همینطور ادامه پیدا کن و تا وقتی تو به دنیا میای گرم گرم بشه تا یک موقع سرما نخوری عسلم.
درست 15 روز بعد از اینکه مامان بزرگ برگرد تو به دنیا میای.خدا میدونه که چقدر زندگیمون با اومدن تو قشنگ میشه.دیروزم رفتیم با بابایی یک صندلی کوچولو و راحت برات خریدیم که وقتی تو ماشین سوارت میکنیم راحت باشی و یک لباس سرهمی که شبیه پوست ببعی ولی بابایی میگه این باشه یکی دیگه ام برات بخریم چون سایز این یکمی برای وقتی که تازه به دنیا بیای بزرگ .من و بابایی وقتی برات چیزی میخریم از صمیم قلب ذوق میکنیم نازنینم.
یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر