سهشنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸
هفته 37 نازنینم
سلام گل قشنگم .مامان بزرگ روز دوشنبه ساعت 11 رسید .بابایی گلت زحمت کشید رفت آوردش خونه.عروسی دایی هم خیلی بهش خوش گذشته بود وهمش میگفت خیلی خوب بود وجای شما خیلی خالی بود. عروسی دایی شنبه 4 آپریل بود و عروسی عمه هاجر نازتم 10 آپریل یعنی 2 روز دیگه ولی من وبابایی نتونستیم تو هیچ کدوم این عروسیا شرکت کنیم چون تو عزیز دل مامان و بابا دیگه چیزی به دنیا اومدنت نمونده ولی شنبه شب که رفتیم خونه عمه هاجر لباس عروسش پوشید و ما تو تنش دیدیم..
وای که چه قشنگ بود لباسش وخودشم خیلی نازتر شده بود با اون لباس ولی هنوز عکس دایی وزنداییت ندیدم .
امروزم مامان بزرگت با چه ذوقی اتاقت درست کرد وهمه لوازمتم با سلیقه چید برات .
خیلی قشنگ شد.عکساش میذارم تا برای همیشه اینجا باقی بمونه.
چیزی نمونده دیگه .فقط 12 روز تا دیدارمون مونده عزیزم.چه لحظه زیبا و به یاد موندنی خواهد بود.
دوست دارم مامانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر